"خاطرات کودکی من""خاطرات کودکی من"، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
فرشته فرشته ، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات کودکی من

:) !!!!!!!

1393/6/4 23:02
نویسنده : فرشته
444 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همگی  اول از همه بگم که واقعا نمیدونستم اسم این پست رو چی بزارم لبخند گذاشتم تا بدونین حالم خوبه فقط کلی اتفاق بد و خوب توی تعطیلات تابستونیم داشتم. باید بگم شرمنده همتون هستم که حتی بهتون سر نزدم  نگران نباشین همه چی خوبه از وقتی امتحانات تموم شد تا خواستم فکر کنم ببینم میخوام چیکار کنم ماه رمضون رسید و منم که ت اسمش میاد بی حال میشم البته نه اینکه دوست نداشته باشم ها نه! ولی با کلاس رفتن سختمه برا همین امسال ماه رمضون کلاس تعطیل بود خندونک کم کم نوبت درو محصول 9 ماهمون بود بله نوبت کارنامه بالاخره من برا جشن نرفتم بهونه کردم روزه گرفتم حالم خوب نیست راستش میدونستم چی کاشتم میترسیدم دوستام محصول آفت زدمو مسخره کنن مامان رو با هزار زحمت فرستادم تا ظهر کارنامه روندیدم آخه از امسال من فروشنده بابام شدم چشمک انتظار داشتم حداقل معدلم 19 بشه ولی خیال باطل! شده بود 18.25 هیچی نگفتم البته کسی چیزی بهم نگفت چون میدونستن خودمو کشتم تا دوم رو تموم کنم ولی خداروشکر میکردم که رد نشدم. امسال به خاطر گرم بودن زیاد هوا کسی مهمونی نگرفت منم حسابی خوش حال بودم. چند روز به ماه رمضون مونده دختر داییمو عمل کردن فقط 3 سالشه آپاندیسش ترکیده بود هنوز هم که هنوزه میترسیم بهش دست بزنیم ولی انقد شیرین از مریضیش حرف میزنه که خنده. وقتی بیمارستان بود مامان رفته بود ماموگرافی ولی چیزی به من نگفتن تا اینکه یه روز که خونه خاله فاطمه مهمون بودیم با چشمای خیس اومد تازهفهمیدیم خبرایی هست تا اینکه فهمیدم مامان باید تو 4 مرحله شیمی درمانی بشه و بعدش باید عملش کنن زیاد مسئله حادی نیست ولی خیلی نگرانشمغمگین قراره هفته بعد 5 شنبه بره برا دومین شیمی درمانی براش دعا کنید. قبل ماه رمضون با مشاور حرف زدم بهم گفت باید تا آخر تیر درسای دوم رو جمع بندی کنم و تا آخر شهریور هم درسای سوم رو به همراه تستاشون  ولی متاسفانه خیلی کم تونستم درس بخونم گریه الانم که دیگه نمیتونم. 12 مرداد تولده داداشم بود همرا همکلاسیاش رفتیم بیرون کلی بهمون خوش گذشت فرداش هم رفتم کلاس بدمینتون ثبت نام کنم ولی از شانس من گفتن برگزار نمیشه منم چون میخواستم اونجا برم والیبال ثبت نام کردم تا بیکار نباشم ولی اینا همش خیال بود من عاشق والیبال شدم هر روز چند ساعت تمرین میکنم هنوزم باورم نمیشه من الکی رفتم ولی گرفتارش شدم چشمک شهرداری جشنواره داره قاره تیم ما هم بره مسابقهجشن ولی اسم من هنوز تو لیست نیست باید مربی اسممو بنویسه  مگه میتونن بدون من بازی کننخندونک البته باید بگم 4 نفری میریم والیبال خاله وحیده و هانیه و مریم خیلی خوش میگذره مربی که حسابی کار بلده. دارم آماده میشم برا مهر لباسام 4 سایز بزرگترن یکی نیست بگه اینم شد مدل آخه عصبانی. به هر حال باید تحمل کرد 4 ساعت بیشتر تنم نمیکنم کهچشمک تعطیلات تابستونیه من اینطوری بود راستی در حین فروشندگی تو مغازه بابام 31 مرداد 3 تا سشوار ازم دزدیدن هنوزم گیجم نمیدونم چطوری بردن گیج ولی بابام هیچی نگفت فقط ازم خواست بیشتر حواسموجمع کنممحبت آخه بابام معتقده که اینا همش  تجربه است باعث میشه حواسم همیشه جمع باشه و کمتر اشتباه کنم ولی خیلی دوست داشتنی هر روز دارم پیشرفت میکنم نمیدونستم استعداد دارم درضمن از همه اونایی که تو این مدت بهم سرزدن و منواز یاد نبردن ممنونم محبتمحبت 

دوستون دارم فعلا بای بای

پسندها (1)

نظرات (2)

معراج
7 شهریور 93 21:40
الناز لاله
10 شهریور 93 12:04
سلام چه خوب شد که برگشتی انشا الله که مامانی هم خوب بشه
فرشته
پاسخ
ممنون